سه شنبه 1 آبان 1397 - 14 صفر 1440 - 23 اکتبر 2018
 سایت های مرتبط
آمار سايت
امروز : 112
ديروز : 65
ماه : 177
اولین شهید انجمن(شورا)شهردرسطح کشور ونماد استکبارستیزی مردم مراغه
شهید حاج میرزا محمدحسن مقدّس، یکی از علمای پاک نهاد و عضو انجمن(شورا)شهرمراغه بود.او روحانی پاکدامن و بافضیلت و غیرت مندی بود،که در پیشرفت مشروطه و اندیشه آزادی خواهی و استقرار حکومت آزادی و رهایی انسان از قید استبداد،استعمارواستکباربا جان و دل می کوشید، و با شرکت در مجالس وعظ و سخنرانی، دشمنان مشروطه و آزادی انسانی را نکوهش و سرزنش می کرد.

زمانی که محمد علی شاه قاجار، پس از مرگ پدرش به سلطنت رسید و مجلس شورای ملّی را به توپ بست وآزادی خواهان را به بند و زنجیرکشید.طبق توصیه مشاورانش برآن شد که برای ریشه کن کردن تفکّر مشروطیّت وآزادی خواهی رهبران نهضت را از میان بردارد. یکی از نزدیکان محمدعلی شاه قاجار«صمدخان» بود. محمدعلی شاه پس از اعطای لقب ((شجاع الدوله)) به صمدخان او را بعنوان حاکم آذربایجان انتخاب کرد.صمدخان برای رسیدن به تبریز از طریق میانه حرکت کرد و نخست وارد مراغه شد. طبق نوشته مورخان و محققان نخستین کسی که نظرش را جلب کرد تا زهر خشم و کینه اش را به او بچشاند و از سایر اهالی شهر نیز زهرچشمی بگیرد که دیگر جرأت لب گشودن به مرام و بحث مشروطه را نداشته باشند همین روحانی بزرگوار، مرحوم مقدّس مراغه ای بود.صمدخان وقتی دانست که رهبری مشروطه خواهان و نهضت آزادی خواهی در مراغه به عهده این روحانی پاک دل است، دستور داد تا او را ازخانه اش بیرون کشند و با دست و پایی بسته در غل و زنجیر به نزد او آورند.دستور او بلافاصله انجام شد. صمدخان، همین که مقدس مراغه ای را در مقابل خود دید، زبان به فحّاشی وهتاکی گشود و هرچه ممکن بود، به او بی احترامی کرد.آنگاه دستور داد که عمامه از سرش بردارند و ریش و محاسنش را بتراشند.مرحوم مقدّس مراغه ای با تمام این بلایا هم چون کوهی استوار ایستاده بود، و با همه سالخوردگی و ناتوانی جسمی که داشت، خم به ابرو نمی آورد،که در همان وضع دل خراش و غم انگیز هم زبان آتشین خود را گشوده بود و در مذمّت استبداد و استثمار و در مدح آزادی و آزادگی سخن می گفت، و حتّی آن مزدوران بی رحم و خونخوار را نیز دعوت می کرد که دست از حمایت ظلم و جور بردارند، و به تأسّی از رهبر و پیشوای خود سید و سالار شهیدان کربلا می گفت: ای سنگ دلان، ای فریب خوردگان دنیای فانی اگر دین ندارید،لااقل آزاده باشید و برای آزادی و آزادگی و حیثیّت و شرافت انسانی ارزش قائل باشید و با این مردم مؤمن و مسلمان، همان کار را نکنید که سپاه شمر و یزید با عاشوراییان کردند. اما این سخنان، در دل وجان صمدخان ومزدوران خونخوارش تاثیری نداشت. ساختمانی که صمدخان در آن اقامت کرده بود حیاط بسیار وسیع و پردرختی داشت که حوض بسیار بزرگی در وسط آن تعبیه شده بود. حوض، پر از آب بود و در آن سرمای سوزان آذرماه مراغه، سطح آب یخ بسته بود. صمدخان دستور داد تا یخ های سطح آب را بشکنند و تکه های یخ را به حال شناور، روی آب رها کنند. آنگاه مزدوران صمدخان روحانی بزرگوار را روی دست بلند کرده و به میان حوض پر از آب و یخ انداختند.میرغضب ها و فرّاشان و جلاّدان صمدخان ، به دستور ارباب خود، هر یک شاخه بلندی از درختان حیاط کندند و در دست گرفتند و دور تا دور حوض حلقه زدند، و آنگاه با چوب هایی که در دست داشتند، شروع به کتک زدن پیرمرد کردند. پیرمرد روحانی، به هر طرف که می چرخید، ضربه چوبی بر سر یا صورت یا کف و شانه اش فرود می آمد، و ناچار برای آن که از ضربات دردناک و مهلک چوب ها در امان باشد، سر را به زیر آب فرو می برد. چند ثانیه ای زیر آب یخبندان می ماند و نفس را در سینه حبس می کرد؛ ولی چون نفسش تمام می شد و طاقتش به پایان می رسید و حالت خفگی پیدا می کرد، سر را از زیر آب بیرون می آورد؛ اما سر بیرون آوردن همان بود و هجوم فرّاشان و میرغضب ها با چوب های بلند و ضخیم، همان. به محض بیرون آوردن سر از زیر آب، بار دیگر آن میرغضب های خدانشناس ضربه های چوب را بر سر و صورت و شانه و پشتش فرود می آوردند؛ چنان که از جای هر ضربه چوب، خطی از خون جاری می شد، و پیرمرد، باز ناچار می شد سرش را زیر آب فرو ببرد.این صحنه های دل خراش، آن قدر تکرار شد که روحانی پاک نهاد، دیگر تاب و توان از کف داد؛ به طوری که دیگر قادر نبود حتّی در داخل آب دست و پایی بزند و از فرو رفتن بی اختیار خود در آب یخ بسته جلوگیری کند. صمدخان که در ایوان نشسته بود و آن صحنه ها را تماشا می کرد، وقتی دید که حاج میرزا محمدحسن نیمه جان روی سطح آب رها شده و در حال جان کندن است، دستور داد تا پیکر نیمه جانش را از حوض بیرون بکشند. آنگاه ریسمانی آوردند و هر دو پایش را بستند و پیکر نحیف و نیمه جانش را روی زمین انداختندو کشان کشان او را تا میدان ملاّ رستم که آن زمان از نقاط مرکزی و پر رفت و آمد شهر مراغه بود بردند. مردم در طول راه، این صحنه های وحشیانه و رقّت بار را می دیدند و چون کاری از دستشان ساخته نبود، بغض ها را در سینه فرو می برده و اشک درد و دریغ می افشاندند.وقتی فرّاش ها، بدین صورت وارد میدان ملّا رستم شدند، بی درنگ حاج محمدحسن مقدس را از شاخه درخت نارونی که وسط میدان بود، آویزان کردند، و بدین صورت، آن روحانی پاک دل را با شکنجه هایی جانفرسا و ددمنشانه، به دیار شهادت فرستادند.این حادثه دردناک، به سال هجری۱۳۲۶قمری برابر۱۲۸۳هجری شمسی رخ داد و بدین ترتیب نقطه تاریک و لکه ننگی در تاریخ مشروطه ایران و در تاریخ شهر مراغه به ثبت رسید.


نوشته شده در   پنجشنبه 5 فروردين 1395  ساعت  11   توسط   مدیر اداره تبلیغات اسلامی شهرستان مراغه
چاپ ارسال برای دوستان بازگشت
نظرات شما :
نام :
نام خانوادگی :
  ایمیل :
 
لطفا کد نمایش داده شده در تصویر را وارد نمایید
نظر خود را درباره این مطلب بیان بفرمائید